منوچهر خان حكيم
211
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
به دو زانو درآمد . در دم هردو دستهاى او را محكم بر عقب بست . سرخاب بانو را به زير آورده ، بانو نظر كرد اكوان را ديد كه اسكندر دست او را بسته است . بانو روى به طرف ديو كرد و گفت : اى ناپاك ! من با تو شرط كرده بودم كه تو مرا بر اين قصر رسانى ، من مطلوب تو را به تو سپارم ؛ آن گريختن چه بود ، باز اين آمدن چه بود ؟ اسكندر را مىخواستى بربايى ؟ اكوان گفت : اى نامدار ! از ترس هزاردستان اين عمل را كردم ، اما از كرده پشيمانم و از روى اخلاص مسلمان مىشوم و حلقهء غلامى شما را در گوش مىكشم به شرط آنكه اى پهلوان عالم ! همان بر سر قرار خود باشى و مطلوب مرا بگيرى . القصه ، اكوان ديو كلمهء طيبه را اجرا كرده از روى اخلاص مسلمان شد . [ آمدن اسكندر به نزد كيوان شاه ] در آن اثنا كشاورزى در آن مكان پيدا شد ، اسكندر او را پيش طلبيد و گفت : پادشاه شما را چه نام است و چه دين و مذهب دارد ؟ جواب داد كه : مذهب حضرت عيسى ( ع ) دارد و از يمن عدلوداد اين ملك معمور و آراسته است . اسكندر گفت : من تو را الحال در نزد آن شهريار ديندار مىفرستم ، برو در نزد كيوان شاه بگو كه حضرت اسكندر در پايتخت هزار طاق سليمان ( ع ) نشسته است و شوق ملاقات شهريار گردون مقدار دارد . كشاورز متوجّه شهر شد . اما كيوان شاه به بارگاه خود قرار داشت كه كشاورز به درون آمده او را دعا گفت و گفت : اى شهريار ! مردى در پاى هزار طاق سليمان ( ع ) نشسته است با يك سالار ديگر و مىگويد كه اشتياق پادشاه دارم و نام من اسكندر است . چون كيوان شاه اسم اسكندر شنيد ، شادان از جا جسته با وزير و وكيل و مقرّبان خود از بارگاه بيرون آمد متوجّه به جانب آن عمارت شدند . چون به خدمت اسكندر رسيد ، پيش رفته دست او را بوسيد . اسكندرهم او را بغل گرفته هردو شهريار ملاقات نمودند و خسرو گيتىپناه را با بانو برداشته متوجّه شهر شد و ايشان را به خانهء خود برده ، حضرت اسكندر را بر فراز تخت نشانيده و خودش در پاىتخت ، دست ( 133 ) بر سينه گرفته كمر بر ميان بست و چندان پيش كشيد كه اسكندر شرمندهء احسان او شده و از او عذر خواست .